X
تبلیغات
رایتل

























پرواز را بخاطر بسپار

عرفانی-اجتماعی

هوالمحبوب   

 

سلام

 

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی      

گر چه ماه رمضانست بیـــــــــــاور جامی

 

روزها رفت که دست من مسکین نگرفت

زلف شمشاد قدی ساعد ســــیم اندامی

 

روزه هر چند که مهمان عزیزست ایــــدل

صحبتش موهبتی دان و شدن انعــــامی

 

مرغ زیرک بدر خانقه اکنـــــــون نـــــپــرد

که نهادست بهر مجلس وعظی دامــــی

 

گله از زاهد بد خو نکنم رســــــم اینست

که چو صبحی بدمد در پیش افتد شامی

 

 

فرا می رسد ماهی که تمام اهل اسلام – در هر فرقه و گرایشی – آنرا ضیافت الله می دانند ومی هراسند از هر معصیت که گویی در این ایام تن به گناه سپردن یعنی قهر دائم با خالق ؛ ومگر نه آن که او که برترین مهربان است فریاد برآورده که همیشه از حق خود می گذرد ولی از حق بندگان خویش نه؟!!

و ما چه ساده شکم خویش را از سهم دیگران پر می کنیم ودر رمضان گاه به تفاخر چنان افطار رنگینی می دهیم که گویا شام عروسی است و انگار که با این غذا تمام گناه خویش را پاک کرده ایم ، حتا نگاه های آلوده به شهوت به همسر همسایه را!!

شکم خالی نگه داشتن هنر نیست که چشم وگوش و زبان را قفل کردن هنرمردان خداست که انگار یادمان رفته که چگونه چشم از حرام می بستند و لب بردروغ و گوش بر ناروا و.....

فرا می رسد رمضان، ماه ضیافت خدا ومن کودکی خویش  

را می گردم ؛ دوباره و دوباره درپی پدرم که از غروب با صدای ربنا آرام آرام اشگ می ریخت و مادرم که کاسه شعله زرد را برای افطار آماده می کرد.

پدر تسبیح شاه مقصود یادگار پدربزرگ را دردست می چرخاند، همان که حالا درکنارعکسش از دیوار خانه ام آویزان است و من به این دل خوش کرده ام که یک افطار
را در رویاهایم با او باشم.

مادرم هنوز اول اذان قامت نماز می بندد و من، همچو تمام ماه های رمضان، حیرت زده و پرسان به دنبال قداست رمضان می گردم.
چیست این معجون که بشر از آن درمان نمی خواهد که ریای آنرا بیشتر می پسندد.

رمضان رسیده است وبوی تظاهر فضا را آلوده که انگار فقط بایست گرسنه بود نه ان که حرمت خویش را حفظ کرد وبه داشته ونداشته احترام گذاشت که درتمام این قصه مصلحتی الهی نهفته است.

داستان از امشب آغاز می شود؛ حکایت حرف های پنهان وپیدای علی در آنچه از او یادگار مانده ، برسم هرساله وبه احترام سنتی که حاج اصغر پس از بازگشت از اسارت بنیان نهاد وحالا من هر سال تشنه تر پی آن می روم. انسان غریبی است حاج اصغر رباط جزی! هنوز زخم های اسارت بر تن اش باقی بود که ما را جمع کرد وتفسیر نهج البلاغه آغاز شد؛ اسلحه را از دست ما گرفت و قلم به دست مان کرد. واز آن جمع اول مسافر فریدون محمدی بود که مظلومانه پر به آسمان گشود و من مانده ام وهزاران خاطره در بیش از بیست سال از گذرآن روزها؛ روزهایی که خود را شناختم، یعنی فکر می کنم که شناخته ام ولی اندر خم یک کوچه مانده ام .

داستان از امشب شروع می شود و من دوباره پی خود
می گردم و هرلحظه برایم چون تاریخ بشر می گذرد تا مگر دریابم همه ی هوس های بشر را بی هیچ دلیلی برای گناه!  



کتاب را باید بیش از توان ورق زد.....

گویند که رمز عشق مگویید ومشـــنوید

مشکل حکایتی ست که تقریر می کنند  

 

 

برگرفته از وبلاگ  درد مانا۲ اندیشه سبز  

(فرا میرسد ماهی) نوید صالحی


ته نوشت- این پست معجونی از غزل لسان الغیب در سال قبل و مطلب

دوستم جناب نوید صالحی از امسال است و یک سورپرایز برای قاصدک عزیز و سبکبال !!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 10:05 ق.ظ توسط مهتاب نظرات (17)


Design By : Pichak