X
تبلیغات
رایتل

























پرواز را بخاطر بسپار

عرفانی-اجتماعی

 

هوالمحبوب 

 

 
                              
 
 

ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ما 

ای درشـکـستـه جـام مـا ای بـردریـده دام ما  

ای نـور ما ای سور ما ای دولت منصور ما 

جوشی بنه در شور ما تا می​شود انگور ما

ای دلبر و مقـصود ما ای قـبله و معبـود مـا 

آتـش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یــار مــا عــیـار مــا دام دل خــمــار مــا 

پـا وامـکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می​دهم چه جای دل 

وز آتـش سـودای دل ای وای دل ای وای مـا

 

 
در ششم ربیع الاول سال 604 ه.ق در بلخ زاده شد.علت شهرت او به رومی بدلیل این بوده است که بیشتر عمر خود را در قونیه سپری کرده است.پدر مولانا محمد بن حسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده و اورا سلطان العلما نیز لقب داده اند.اوقصد سفر به حج کرد و در نیشابور شیخ عطار به دیدن آنها آمد و نسخه ای از اسرار نامه را به جلال الدین که هنوز کوچک بود هدیه داد و به بهاء ولد گفت:" زود باشد که پسر تو آتش در سوختگان عالم زند."  
 
 
طلوع شمس

 

مولانا در آستانۀ چهل سالگی مردی به تمام معنی و عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و عامه مردم از وجود او بهره ها می‌بردند تا اینکه قلندری گمنام و ژنده پوش به نام شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی روز شنبه ۲۶ جمادی‌الاخر سال ۶۴۲ هجری قمری به قونیه آمد و با مولانا برخورد کرد و آفتاب دیدارش قلب و روح مولانا را بگداخت و شیداییش کرد. (در این ملاقات کوتاه وی دوره پرشوری را آغاز کرد. در این دوره که سی سال از حیات مولانا را شامل می شود، مولانا آثاری برجای گذاشته است که جزو عالی ترین نتایج اندیشه بشری است.) و این سجاده نشین با وقار و مفتی بزرگوار را سرگشته کوی و برزن کرد تا بدانجا که خود، حال خود را چنین وصف می کند:

 
زاهد بودم ترانه گویم کردی - سر حلقۀ بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم - بازیچۀ کودکان کویم کردی 
 
غروب موقت شمس

 

رفته رفته آتش حسادت مریدان خام طمع زبانه کشید. آنها می دیدند که مولانا مرید ژنده پوشی گمنام گشته و هیچ توجهی به آنان نمی کند از این رو فتنه جویی را آغاز کردند و در عیان و نهان به شمس ناسزا می گفتند و همگی به خون شمس تشنه بودند.

شمس در حجاب غیبت فرو شد و مولانا نیز در آتش هجران او بی قرار و ناآرام گشت. مریدان که دیدند رفتن شمس نیز مولانا را متوجه آنان نساخت لابه کنان نزد او آمدند و پوزش ها خواستند.

 
پیش شیخ آمدند لابه کنان - که ببخشا مکن دگر هجران
توبۀ ما بکن ز لطف قبول - گرچه کردیم جرمها ز فضول

 

مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس را به قونیه باز گردانند. سلطان ولد هم به فرمان پدر همراه جمعی از یاران سفر را آغاز کرد و پس از تحمل سختی های راه سرانجام پیک مولانا به شمس دست یافت و با احترام پیغام جان سوز او را به شمس رساند و آن آفتاب جهانتاب عزم بازگشت به قونیه نمود. سلطان ولد به شکرانۀ این موهبت یک ماه پیاده در رکاب شمس راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد.

 
غروب دائم شمس

 

مدتی کار بدین منوال سپری شد تا اینکه دوباره آتش حسادت مریدان خام طمع شعله ور شد توبه شکستند و آزارو ایذای شمس را از سر گرفتند. شمس از رفتارو کردار نابخردانۀ این مریدان رنجیده خاطر شد تا بدانجا که به سلطان ولد شکایت کرد:

 
خواهم این بار آنچنان رفتن - که نداند کسی کجایم من
همه گردند در طلب عاجز - ندهد کس نشان ز من هرگز
چون بمانم دراز، گویند این - که ورا دشمنی بکشت یقین

 

او چندین بار این سخنان را تکرار کرد و سرانجام بی خبر از قونیه رفت و ناپدید شد. بدینسان، تاریخ رحلت و چگونگی آن بر کسی معلوم نگشت. 

 

سرانجام حضرت مولانا در روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال 672 در قونیه چشم از جهان فرو بست.در تشییع جنازه او علاوه بر مسلمانان مسیحیان و یهودیان نیز برای همدردی با اهل اسلام آمده بودند.جنازه ایشان را در کنار پدرشان مدفون ساختند.از خاندان و بستگان مولانا متجاوز از پنجاه تن در آنجا مدفون شده است و آن مکان را "ارم باغچه" می نامند.  

 

 

  مقبره مولانا

 

 

 

ای خدا این وصل را هجران مکن   

 

ای خدا این وصل را هجران مکن ********** سـرخوشــان عـشق را نـالان مــکن  

بـاغ جـان را تـازه و سـرسبز دار ********** قصد ایـن مستان و ایـن بستان مکن 

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن ******** خـلق را مسکین و سـرگردان مـکن  

بـر درخـتی کآشـیان مـرغ تـوست ************  شـاخ مشکن مـرغ را پران مکن 

جـمع و شـمع خـویـش را بـرهم مزن ********* دشمـنان را کـور کن شادان مکن 

گـر چـه دزدان خـصـم روز روشـننـد ********* آنچـه می​خواهـد دل ایـشان مکن 

کـعبـه اقـبال ایـن حـلقـه است و بس ********** کـعـبـه اومـیـد را ویـــران مــکن 

ایـن طـناب خـیمه را برهـم مـزن ************ خیمه تـوست آخر ای سلطان مکن 

نـیست در عـالـم ز هـجـران تلـختر *********** هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن 

  

نوشته شده در جمعه 9 مهر‌ماه سال 1389ساعت 01:55 ق.ظ توسط مهتاب نظرات (35)


Design By : Pichak