X
تبلیغات
رایتل

























پرواز را بخاطر بسپار

عرفانی-اجتماعی


هوالمحبوب


 

من از بیگانگان هرگز ننالم




شعر سپید نمیگویم


از من وزن و قافیه نخواهید


این فقط درد دلی است  

 

از دلی تنگ و رنجیده از آشنا ...... 

 

شنیده ام ارواح از ظهر پنجشنبه آزادند 

 

و به خانه هایشان در زمین باز می گردند 

 

مادر کجا رفتی که مهرت را کم دارم ؟

 

می خواهم راز دل بتو گویم ........ 

 

صدایم را می شنوی ؟ 

 

اشکم را می بینی ؟ 

 

مادر جان ترا کم دارم ...... 

 

آغوشت را کم دارم ... 

 

و نوازشت را ......... 

 

دیوارهای خانه فقط " ساکت " گوش می کنند 

 

نه پاسخی 

 

نه کلامی 

 

دیگر نمی خواهم زنده بمانم 

 

نمی دانم بعد از مرگم ترا می بینم  

 

یا در برزخ قرار می گیرم 

 

خدایا تو می دانی  ،  فقط تو می دانی 

 

من زندگی نمی کنم ،  فقط نفس می کشم 

 

خدایا می دانی سالهاست در برزخ زمین نفس می کشم 

 

اینسو در برزخ یا آنسوی زندگی 

 

برایم تفاوتی ندارد ..... 

 

خدایا ...... 

 

می خواهم دوباره به آغوشت بازگردم ! 

 

این بنده ی عاصیت را قبول می کنی ؟   

 

دلنوشت: مکتوب شده در ظهر پنجشنبه ۱۷ شهریور 

 

 

 

 

 

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی 
 

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

 

حالیا نقش دل ماست در آیینه ی جام  

 

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
 
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او  

 

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
 
تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو  

 

کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی
 
منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد   

 

چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی
 
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان 
 

نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
 
حق به دست دل من بود که در معبد عشق 
 

سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

 

این لب و جام پی گردش می ساخته اند 
 

ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی
 
در فروبند که چون سایه در این خلوت غم 
 

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

                                                                             "هوشنگ ابتهاج" 

 

نوشته شده در جمعه 18 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 12:25 ق.ظ توسط مهتاب نظرات (66)


Design By : Pichak